مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
377
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - بود . سپس فرمود . اما بعد ! بنگريد من از چه خاندانم وبه خود آييد وخويش را سرزنش كنيد وبنگريد كه براي شما كشتن من رواست وحرمت من براي شما زير پا شدني است ؟ من پسر پيغمبر شما نيستم ؟ پسر وصى وعموزادهاش نيستم ؟ آنكه سر مؤمنان است ومصدق رسول خدا است در آنچه از پروردگارش آورد ؟ حمزه سيد الشهدا وعموى خود وپدرم نيست ؟ جعفر كه در بهشت با دو بال پرواز كند عمويم نيست . به شما نرسيده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه واله دربارهء من وبرادرم فرمود : « سيد جوانان أهل بهشتند . » اگر گفتار مرا كه درست است واز وقتي دانستم خدا دروغگو را دشمن دارد ، دروغ نگفتم ، باور داريد ، بسيار خوب ! واگر باور نداريد ، كساني از أصحاب پيغمبر هنوز زندهاند ، برويد از آنها بپرسيد تا به شما خبر دهند . از جابر بن عبد اللّه انصارى وأبو سعيد خدري وسهل بن سعد انصارى وزيد بن أرقم وانس بن مالك بپرسيد كه به شما خبر دهند اين گفتار را دربارهء من وبرادرم از رسول خدا صلّى اللّه عليه واله شنيدهاند . اين از ريختن خونم جلوگير شما نيست ؟ ! شمر گفت : « من خدا را زبانى پرستم وندانم تو چه مىگويى . » حبيب بن مظاهر به أو گفت : « تو خدا را به هفتاد زبان مىپرستى وگواهم كه راست مىگويى وندانى كه أو چه گويد . خدا دلت را سياه كرده است . » حسين فرمود : « اگر شما در اين ترديد ، شك داريد كه من زادهء دختر پيغمبر شمايم ودر مشرق ومغرب جز من زادهء دختر پيغمبر نيست . نه ميان شما ونه ديگران . واي بر شما ! مرا به خون كسى كه از شما كشتهام ، گرفتهايد ؟ مالي از شما خوردم ؟ زخمى به شما زدم ، وقصاص آن را خواهيد ؟ در جوابش خاموش ماندند . فرياد زد : « اى شبث بن ربعي ! اى حجار بن ابحر ! اى قيس بن أشعث ! اى يزيد بن حارث ! به من ننوشتيد كه ميوهها رسيده وباغها سبز شدهاند وبه سوى لشكرى كه براي تو آماده است ، مىآيى ؟ بيا ! . » گفتند : ما ننوشتيم . » فرمود : « سبحان اللّه ! آرى به خدا ! نوشتيد . » سپس فرمود : « اى مردم ! اكنون كه مرا نخواهيد ، بگذاريد به مأمن خود در هر جاى زمين باشد برگردم . » قيس بن أشعث گفت : « نمىدانم چه مىگويى . » تسليم بنى عم خود شو . أو به دلخواه تو رفتار مىكند . » حسين فرمود : « نه به خدا ! به شما دست خوارى ندهم واز شما بندهوار نگريزم . » سپس فرياد كشيد : « اى بندگان خدا ( دخان 21 ) ! من به پروردگار خود وشما پناه برم از آنكه مرا سنگسار كنيد . من به پروردگار خود وشما پناه برم از هر متكبرى كه ايمان به روز حساب ندارد . » سپس شترش خوابانيد وبه عقبة بن سمعان دستور داد ، زانوى آن را بست . - كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 107 - 108